ساعت : يك دقيقه ي بامداد
كسي هلم داد و
بند ناف مرا بريد و
گره زد به روشنايي مهتاب
دلم گرفته بود و
اولين ترانه
بوي شور گريه را مي داد
« رويا زرين »

از آن خون كه قابيل از هابيل ريخت
شرمی بر تبارم نشست
بر نامم ، بر زمين
كنون در اين «روزِ ده»
آمدهام
تا به خون
اين شرم شويم
از خاك و از تبارِ انسان.
. . . . . . . . . مابقی شعر در ادامه مطلب
