+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:19  توسط سیمین
|
هر چه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا
ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را متکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم مریز
وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم از آن پس مدام
میگذرم بی خبر از بام وشام
میرسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر...
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:58  توسط سیمین
|