تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده و نقاشیهای خط خطی... - خداوند گفت . . .

 

خداوند گفت:دیگر پیامبری نخواهم فرستاد،از آن گونه که شما انتظار دارید،اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود،عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

و خدا گفت:اگر بدانید، حتی با آواز پرنده ای میتوان رستگار شد.

 

خداوند رسولی از آسمان فرستاد،باران نام او بود.آنگاه که باران،باریدن گرفت،آنان که اشک را میشناختند،رسالت او را دریافتند،پس بی درنگ توبه کردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.

خدا گفت:اگر بدانید با رسول باران هم میتوان به پاکی رسید.

 

خداوند پیام به باد فرستاد،تا روزی بیم دهد و روزی بشارت.روزی توفان شد و روزی نسیم، و آنان که پیام او را فهمیدند،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.

خدا گفت :آن که خبر باد را میفهد،قلبش در بیم و امید میلرزد و قلب مومن این چنین است.

 

خدا گلی را از خاک برانگیخت،تا معاد را معنا کند،و گل چنان از رستاخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید،رستاخیز را به یاد آورد.

خدا گفت:اگر بفهمید، تنها با گلی قیامت قیامت خواهد شد.

 

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت.دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند،مردم تماشا می کردند،عده ای پیام دریا را دانستند،پس قیام کردند و چنان یه سجده افتادند، که هیچ از آنان باقی نماند.

خدا گفت:آن که یه پیامبر آب ما اقتدار کند،به بهشت خواهد رفت.

 

و به یاد  دارم که فرشته ای به من گفت:جهان آکنده از فرستاده و پیامبر و مرسل است،اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد،تا پرنده را دروغگو بخواند و باد رامجنون و دریا را سحر.

 

                                      

 

                                     

 

                      

                                    

                                                   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 8:50  توسط سیمین  |